تبليغاتX
sahar_vernalgirl

sahar_vernalgirl

بهار زندگی

سلام دوستان  امروز میخوام غزل خداحافظی وبلاگمو بخونم  اخه خیلی وقته که از تاریخ مصرفش گذشته   ان شا الله تابستون دیگه یه وبلاگه خیلی باهال تر از این می سازم

راستی سر نمازتون واسه قبولی ما پشت کنکوریها  حتما دعا کنین

از همه ی دوستای گلم که به من تو ساختن این وبلاگ درپیت کمک کردن ممنونم

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:38  توسط sahar  | 

Image hosted by TinyPic.com
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:13  توسط sahar  | 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:41  توسط sahar  | 

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:2  توسط sahar  | 

ای فرشته مهربان

از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد! فرصتی برای دوست داشتن

یک روز اصلا کافی نیست باور کن به خیلی ها نگفته ام دوستشان دارم

حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش و جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم

اینها را برای تو می گویم که در هیچ واژه ای

نمی گنجی

و در هیچ کتابی جا نمی شوی و با هیچ چشمی دیده نمی شوی

اما دیوانه وار منتظر سبز تو هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:55  توسط sahar  | 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری!
                 

این شعر رو یه دوستی واسم کامنت داده که ازش تشکر میکنم    

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:0  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:27  توسط sahar  | 

زندگي چيدن سيبي ست كه بايدچيدورفت

زندگي تكرارپاييزي ست كه بايدديدورفت

زندگي رودي ست جاري كه هركه آمد

كوزه اي شادمان پركردومشتي آب نوشيدورفت

قاصدك اين كولي خانه به دوش

روزگاركوچه گردي هاي خودرا زندگي ناميدورفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:26  توسط sahar  | 

دوباره با تو نشستم

که عاشقانه ترین شعر من برای تو بود

دوباره

 

با تن زخمی از این کرانه گذشتم.

اگر بهار نباشد

درخت میمیرد

 

که از تداوم غربت

 پرنده میسوزد.

رواق معبد چشمت

بلوغ بیداریست

اه...

عزیز خفته در اتش

 

درون برکه ی جانم

صدای تو جاریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:24  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 18:48  توسط sahar  | 

به نام خدا.

سلاااام خوفین؟ با الاخره بعد از 2 ماه و 6 روز تصمیم گرفتم که وبلاگم رو به روز کنم تو این مدت بد جوری گیره درسام بودم نمی دونم

چرا اینترنت فقط تابستونا جذابه وقتی همه الافن  تو این مدت افتاده بودم تو خط sms نمیدونین اخر ماه چه فیشی واسه موبایل اومده بود

یه مدته که اتفاقای عجیب غریبی تو زندگیم داره می افته حیف که نمی تونم واستون تعریف کنم فقط همینو میتونم بگم که خیلی شگفت اور و هیجان انگیزه مثل سریالهایی می مونه که اخرش معلوم نیست چی میشه امیدوارم اخرش مثله سریالای ایرانی همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه

 دیگه حرفی  ندارم که بگم فقط ازتون میخوام سر نمازتون حتما واسه ما پشت کنکوریهای بینوا دعا کنین که از دانشگاه دولتی از یه شهره خوب و رشته ی خوب قبول شیم(اگه میشه واسه من یه کم بیشترترتر دعا کنین)

و اینکه  اگه  منو تا یه مدت ندیدین غصه نخورین ها چون بازم میام و حرفای قشنگ قشنگ تو وبلاگم مینویسم

دختر بهاری" سحر

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 18:42  توسط sahar  | 

 
گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم
گفتم:کجا؟
گفت:رو قلبت.
گفتم:مگه میتونی؟
گفت:سخت نیست آسونه
گفتم:باشه بنویس تا همیشه به یادگار بمونه
یه خنجر برداشت
گفتم: این چیه؟
گفت:سیسسس
ساکت شدم
گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی.
خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:
دوستت دارم دیوونه
اون رفته ,خیلی وقته ,کجا؟ نمیدونم.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوستت دارم دیوونه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط sahar  | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:53  توسط sahar  | 

 

معادله ی دو مجهولی

چند وقتی است که نگاهم در نگاهت ضرب گشته

تابع یک به یک چشمان ما در تما شا غرق گشته

تمام برگهای دفترم تیره و خط خطی اند از دست تو

چند وقتی است که معکوس نبود تو با وجودم جمع گشته

به توان n تو را من دوست میدارم برایت باز کافی نیست

تمام ماتریس قلبم پر است از تو که می دانی درایه جای خالی نیست

نمی دانم کدامین راه حل باید برای حل این مبهم

تمام برگه ات را پر کنی از ایکس خوابت باز کافی نیست

اگر از من بگیری مشتق آخر نمی یابی مگر عشقت

شکستن به limit بی نهایت میل کند تا من شده مشقت

بگیر از این منفی کمی مثبت تر از بودن

از آن منفی پشت پرده ی قلبت خودم خواندم که من منهای تو گشته همه حرفت

این همه ستا یشت میکنم و باز هم مغروری

بردار تمام بی وفایی ها را رسم کنم تو در آن معلومی

باز هم تمام تمرین های عشوه ی تو حل کردم

وای از آن معادله که تو در آن مجهولی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:7  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:4  توسط sahar  | 

من هكرم:

فاصله ي بينمون رو هك(Hack) كن. عشقي كه تو قلبته برام سند (Send) كن. از عشقي كه تو قلبم هست وب بگير تا ببيني كه چقدر دوست دارم. از خاطره هامون كپي(Copy) بگير و همه جا پيستش (Past) كن. به رفاقت پي ام(PM) بده و ازش بخواه كه بين ما باشه. گله ها رو دليت(Delete) كن جاش صداقت رو ادد(ADD) كن. شيطون رو ايگنور(Ignore) كن تا پي ام هاش نتونه همه چيز رو خراب كنه. براي غرور آف(Off) بذار ازش بخواه دست از سر ما برداره.... اما غرور بينمون فاصله انداخته و به تو اجازه نمي ده كه عشق تو قلبت رو برام سند كني يا به رفاقت پي ام بدي يا صداقت رو ادد كني يا شيطون رو ايگنور كني يا... اما من هرجور باشه اين فاصله رو هك مي كنممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:40  توسط sahar  | 

اینم دوتا عکسه قشنگ واسه شما

              

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط sahar  | 

سلام

امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه امروز میخوام اهمیته وجود پسرها رو واستون بگم 

  اگه پسرا نبودن ...

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟

اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟

اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟

اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟

اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟

اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

 خوشتون اومد؟

                  

راستی میدونم که قسمته نظراتم خراب شده ولی میتونین نظراتتونو به ایدیم بگین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:25  توسط sahar  | 

اين قفسه سينه رو که مي بيني يه حکمتي داره . خدا وقتي آدم و آفريد سينه اش قفسه نداشت يه پوست نازک بود رو دلش
يه روز آدم عاشق دريا شد . اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا پس پوست سينه اش و دريد و قلبش و کند و انداخت تو دريا
موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي
خدا دل آدم و از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينه اش . آدم دوباره آدم شد ولي امان از دست اين آدم
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد . دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش و پرت کرد ميون جنگل . باز نه دلي موند و نه آدمي
خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد . يه بار ديگه دل آدم و برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش . ولي مگه اين آدم ، آدم مي شد . اين بار سرش و که بالا کرد يه دل که داشت هيچي با صد دلي که نداشت عاشق آسمون شد . همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه اش و جر داد و باز دلش و پرت کرد ميون آسمون
دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا
نه ديگه ... خدا گفت ... اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه
آدم دراز به درازچشمش به آسمون رو زمين افتاده بود . خدا اين بار دل رو گذاشت سر جاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد رو دل آدم که ديگه يعني آهان بسه ... ديگه بسه
آدم که به خودش اومد ديد که اي دل غافل ....چقدر نفس کشيدن براش سخت شده
چقدر اون پوست نازک روي سينه اش سفت شده دست کشيد به روي سينه اش و وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد .... يه آهي کشيد همچين که از آهش يه رنگين کمون درست شد و اين اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد
بعد هي آدم گريه کرد و هي به آسمون نگاه کرد . روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين ، خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت . آدم بيچاره دونه دونه اشکاش و که مي ريخت روي زمين و شکل مرواريد مي شد بر مي داشت و پرت مي کرد طرف خدا توي آسمون تا شايد دل خدا براش بسوزه و قفس و برداره
اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد
ولي خدا دلش براي آدم نسوخت . خلاصه يه شب آدم تصميم خودش و گرفت . يه چاقو برداشت و پوست سينه اش و پاره کرد . ديد خدا زير پوست اش چه ميله هاي محکمي گذاشته .. دلش و ديد که اون زير طفلکي مثل دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد
انگشتاش و کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داشت اون و کند . آخ ... اونقدر دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد
خدا از اون بالا همه چي رو نگاه مي کرد . دلش براي آدم سوخت . استخون برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل
يه هو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد
چرخيد و چرخيد
آسمون رعد زد و برق زد
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته با چشماي سياه مثل شب
با موهاي بلند مثل آبشار توي جنگل
اومد جلو و دست کشيد روي چشماي بسته آدم
آدم که چشماش و باز کرد اولش هيچي نفهميد هي چشماش و ماليد و ماليد و هي نگاه کرد
فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد دلي که نداشت عاشقش شد
همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود نه ...... خيلي بيشتر
پاشد و فرشته رو نگاه کرد . دستش و برد گذاشت روي دلش همون جا که استخونش کنده شده بود . خواست دلش و در بياره و بده به فرشته . ولي دل آدم از بين اون ميله ها در نمي اومد بايد دوسه تا ديگه از اونا رو هم ميکند
تا دستش و برد زير استخون قفس سينه اش فرشته خرامون خرامون اومد جلو و دستاش و بازکرد و آدم و بغل کرد
سينه اش و چسبوند به سينه آدم
خدا از اون بالا فقط نگاه مي کرد با يه لبخند رو لبش
آدم فرشته رو بغل کرد . دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم . فرشته سرش و آورد بالا و توي چشماي آدم نگاه کرد
آدم با چشماش مي خنديد
فرشته سرش گذاشت روي شونه آدم و چشماش و بست
آدم يواشکي به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد
اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد
خدا پرده آسمون رو کشيد و آدم و با فرشته اش تنها گذاشت
آره اين جوريه که آدم مي خواد عاشق بشه
آره اين جوريه که آدم مي خواد دلش و بده به عشقش
و آره اينجوريه که بايد هر دلي رو به صاحب دلش سپرد
و آره اينجوري بود که من دلم و سپردم دست تو
تا برام نگهش داري
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:13  توسط sahar  | 

روزی يك مرد ثروتمند، پسر بچۀ كوچكش را به يك دِه برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند، چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانۀ محقر يك روستايی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: « نظرت درمورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: « عالی بود پدر
پدر پرسيد: « آيا به زندگی آن ها توجه كردی؟»
پسر پاسخ داد: « بله پدر
و پدر پرسيد: « چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟»
پسر كمی انديشيد و بعد به آرامی گفت: « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا. ما در حياطمان يك فواره داريم و آن ها رودخانه ای دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آن ها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست
با شنيدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه كرد:
«
متشكرم پدر، تو به من نشان دادی كه ما چقدر فقير هستيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:34  توسط sahar  | 

در حصار عشق مانده ايم و به اميد بهاريم ،بهار تبسم هاي بي رياي تو كه تو بيايي و به آنها طراوتي ببخشي . اي مسافرآشنا به سوي ما بيا و چشمهاي منتظر ما را روشن كن . ما بي تو پاييزيم و مثل برگهاي خشكيده شوقي براي زيستن نداريم . ما بي تو يك شعر ناتمام هستيم ،يك شعر مهمل و پوچ.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:21  توسط sahar 

مشخصات يه پسر خوب !!!!!!!!!


يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود: مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد


يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره


يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

يك پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون


يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته


يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه


يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده


يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا


يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه


يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند


يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد


يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد


يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد


يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند


يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود


يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند


يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبویي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود


يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند


يک پسر خوب 5 ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند


يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد


يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند


يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد


يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي قلي به او رامتين و آرش و ... بگويند


يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد


يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد


يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد


يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد


يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد


يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد


يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند


يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد !!


يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند


يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد


يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

نتيجه گيري اخلاقي :
يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده

 

 

اما من یکیشو پیدا کردم به کسی نگیناااا فعلا بابای

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:9  توسط sahar  | 

 

 

                                               آسمان گريه كرد

 

                                         گلبرگ گل سرخي پرپر شد

 

                                         خورشيد بر زمين بوسه زد

 

                                          قناري خواند

 

                                     به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد

                                

                                       ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:31  توسط sahar  | 

سلام دوستای عزیزم

امروز دلم میخواد یه کم در مورد عشق حرف بزنم!!!!!!!!!!!واسه خودم که خیلی تعجب اوره که چرا میخوام در مورد عشق حرف بزنم اخه تا به حاله زندگیم به این حس قشنگ دچار نشدم میدونین نظر من در مورد عشق چیه؟ به نظر من عشق مقدسه اما ما ادما ارزشش رو پایین اوردیم وارزشش شده اون پسر قد بلند وخوش لباس و مو بلند یا اون دختره چش عسلی و اون لب صورتی که با هزار رنگ رنگش کرده وتیپش رو برا همه نمایان میکنه و به قول خودش با کلاسه.راستی یاد هممون باشه که لیلی خیلی زشت بود"باشد که زشت باشیم و عفت زیاد داشته باشیم تا مجنونهای خیلی زیادی پیدا شود.

فک کنم حرفام در مورد عشق تموم شد ولی خودمونیما خیلی باهال نوشتم خودم که هز کردم شما رو نیدوووووووونم؟

راستی از نظرات همه ی دوستان و اشنایان متشکرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:37  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:46  توسط sahar  | 

سلام 

قابل توجه کلیه پسران خوشتیپ:

به تعدادی پسر خوشتیپ جهت دوستی با تعدادی دختر زیبا،مهربان،خوشتیپو مکش مرگ من نیازمندیم.

متقاضیان دوستی میتوانند شرایط زیر را مطالعه کرده و در صورت دارا بودن شرایط زیر اقدام نمایند.

شرایط زیر عبا رتند از:

۱) خوشتیپ و خوش قیافه

۲)خوش هیکل و باکلاس

۳)مهربان و احساساتی!!!

۴)غیرتی  و وفادار

۵)مایه دار و دست و دل باز

۶)دارای موبایل و ماشین بالاتر از (پژو جی ال ایکس)

۷)بامزه و شلوغ و مسلط به جدیدترین جکهای روز!!!

۸)ترجیحا دانشجو(۲۰ الی ۲۵)

۹)محل زندگی بالا تر از ونک(شرمنده کلیه بر و بچ پایین شهر)

بچه های خوب حالا میتونید جهت دوستی،با دارا بودن شرایط فوق ودر دست داشتن شناسنامه هاتون

به تلفن های زیر زنگ بزنید!!!!

نکته!!!از پذیرفتن کودکان زیر ۲۰ سال معذوریم(اشکال نداره بزرگ میشید یادتون میره)و همچنین

شرمنده ی کلیه ی پسرای اسکل،جواد ،ضایع،خسیس،مصیبت،تول و چتر ..شما واجد شرایط نمی

باشید.!

زنگ فراموش نشه مطمئن باشید پشیمون نمی شوید(اعتماد از شما،ضد حال از ما)

                  هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:42  توسط sahar  | 

آغاز دوست داشتن.......
 

 

آری آغاز دوست داشتن است !

                             گر چه پایان راه نا پیداست

                                                       که من به پایان دگر نیندیشم

                                                                                  که همین دوست داشتن زیباست ......

و اینک آغاز دوست داشتن است . نه اینکه دوست داشتنی نبوده که این حکایتی دگر است .در سفر زندگی

که مبداش تولد است و مقصدش مرگ و هدف حقیقت , همسفری در کنارم قرار خواهد گرفت که تا انتهای این

سفر با هم خواهیم بود . پس از  سالها که تنها در پیچ و خمهای زندگی حرکت کردم , اینک با همسفری به

مهر و شادی راه خواهم رفت , حرف خواهم زد , گوش خواهم داد , عشق خواهم ورزید , نوازش خواهم کرد ,

دوست خواهم داشت ....

احساس می کنم پایان تکرار است , لحظه هایم شیرین است همه چیز به خوبی پیش می رود , راحت تر از

آنچه که  همیشه می ترسیدم ...

لحظه های انتظار , انتظاری که مرا به اوج دوست داشتن می برد , زیباست , زیباست ...

هر چه هست به لطف و مهربانی خدای عشق آفرین است و دعای دوستان که همیشه نیازمندم !

لحظه های شیرینی است , آرزومند این لحظه های شیرین برای همه شما خوبانم .

و باز خواهم گفت ...

بازم چشم انتظار نظراتتون می مونم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:41  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:55  توسط sahar  | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:52  توسط sahar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:13  توسط sahar  |